داستان کوتاه
23 تیر 1395 توسط مرادي
پوسته محافظ مادر با او تماس گرفت و از او خواست مقداری میوه را پوست بکند و آنهارا آماده روی میز بگذارد.هیچ وقت دلیل کار های مادرش را نمی فهمید.تاکید مادر برروی پوست کندن میوه ها بیشتر گیجش کرده بود. به هر ترفندی بود سعی کرد میوه های پوست گرفته را تا… بیشتر »